هستم همین حوالی ... حالم خوب است و دماغم هم چاق مثلا ! هستم اما نه در آن اتاق کوچک پُر نور با دیوارهای گل گلی بنفشش ...! چهار دیواری اختباری زنده ی من ... همان که سرِ تراس یک در یک و نیمش همیشه با مان جان بحث های گل گلی داشتیم ...!

اینجا هستم ... در خانه ای با دیوارهای استخوانی ... و خب اتاق کوچکم کجا و خانه ام کجا ...! مان جان دیگر این اطراف نیست ... بابا ظهرها از سر کار اینجا نمی آید ... هیچ سفره و میزی همیشه آماده نیست ... که شاید این ها غم انگیزترین اتفاق نیفتادن های خانه ام باشد ... اما ... اما اینجا خانه ی دوست می داشتنی من است ... اینجا هر روز و هر لحظه می شود صدای  ع ش ق را شنید ... و آخ که چه حالی دارد ع ا ش ق ی ... 

منبع : چیزهایی هست که نمی دانی ... |اینجا بدونِ من ... نیست !
برچسب ها : خانه